يقظه‌اي بر دل

بتابد يقظــه‌اي بـر دل كه بيداري ‌شود حاصـل

چو انوارش رسـد كامل به صدق دل شوي نايـل

 

طلب را گر كنـي از دل انـابه مي‌شود حاصــل

نباشــد كار آن مشكل شوي موصوف صاحبدل

 

چو ذكرت را كني حايل شود مـانع خطــور دل

چو نفست را كني زايـل شود ابليس مستــأصل

 

به عصيان‌گر شوي مايل بمــاند عقلت انـدر گل

نداري يقظـه اي بر دل كند وصــل تو را مشكل

 

گنه را گر كنـي زايـل روي هـر روز يك منزل

نشيني چلّـه گر با ميل كني طي وادي و منــزل

 

مشو از ذكـر حق غافل جمـالش را بگيـر از دل

بود عبـاس اگر ســائل به يمن حب صــاحبدل

عباس شهرياري

 


اشعار عرفاني

صفحه شروع