جستجو :

کشف الاسرار

 

قضیۀ ساختمان مسجد جمکران

صل این قضیه این است :

در کتاب بحارالانوار جلد 53 صفحۀ 230 و کتاب « تاریخ قم » و کتاب « مونس الحزین » و کتاب « نجم الثاقب » نقل شده است :

شیخ عفیف و صالح « حسن بن مثله جمکرانی » فرمود : من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال 393 هجری قمری ( مطابق با سوم خرداد 382 ) در منزل خود در قریۀ « جمکران » خوابیده بودم ؛ ناگاه در نیمه های شب ، جمعی به در خانۀ من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند : برخیز که حضرت بقیة ... امام مهدی ( ع) تو را میخواهند .

من از خواب برخواستم و آماده میشدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر (علیه السلام ) برسم و خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم ، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را بر میداشتم و میخواستم بپوشم که از خارج از منزل از همان جمعیت صدایی آمد که به من می گفت : آن پیراهن تو نیست ، به تن مکن!!! من تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم ، باز خواستم شلوارم را بپوشم ، دوباره صدایی از خارج منزل آمد : آن شلوار تو نیست ، نپوش !!! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم .

و بالأخره دنبال کلید در منزل میگشتم که در را باز کنم و بیرون بروم ، صدایی از همانجا آمد که میگفتند : در منزل باز است ، احتیاجی به کلید نیست !!!

وقتی به در خانه آمدم ، دیدم جمعی از بزرگان ایستاده اند و منتظر من هستند !!! به آنها سلام کردم ، آنها جواب دادند و به من « مرحبا » گفتند .

من در خدمت آنها به همانجایی که الآن مسجد جمکران است رفتم .

خوب نگاه کردم ، دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده و روی آن تخت فرشی افتاده و بالشهایی گذاشته شده و جوانی تقریباً سی ساله بر آن بالشها تکیه کرده و پیر مردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته برای آن جوان میخواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشقول نمازند !!!

این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباسهایشان سبز است .

آن پیر مرد که حضرت « خضر » (علیه السلام ) بود مرا در خدمت آن جوان که حضرت « بقیة الله » ارواحنا فداه بود ، نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد و فرمود :



« حسن مثله » میروی به « حسن مسلم » میگویی : تو چند سال است که این زمین را آبا د کرده و در آن زراعت میکنی ؛ از این به بعد دیگر حق نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده ای باید بدهی تا در روی این زمین مسجدی بنا کنیم !!!

و به « حسن مسلم » بگو : این زمین شریفی است ، خدای تعالی این زمین را بر زمینهای دیگر برگزیده است و چون تو این زمین را ضمیمۀ زمین خود کرده ای خدای تعالی دو پسر جوانت را از تو گرفت ولی تو تنبیه نشدی و اگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نکرده باشی .

من گفتم : ای سیّد و مولای من ! باید نشانه ای داشته باشم ، تا مردم حرف مرا قبول کنند و الاّ مرا تکذیب خواهند کرد .

فرمود : ما برای تو نشانه ای قرار میدهیم ، تو سفارش ما را برسان و به نزد « سیّد ابوالحسن » برو و بگو : با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته این زمین را از او بگیرد و بدهد ، تا مسجد را بنا کنند و بقیه مخارج مسجد هم از « رهق » به ناحیه اردهال که ملک ماست بیاورد و مسجد را تمام کند و نصف « رهق » را وقف این مسجد کردیم تا هر سال در آمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند . ( « رهق » نام قریه ای در اطراف اردهال است )

به مردم بگو : به این مسجد توجّه و رغبت زیادی داشته باشند و آن را عزیز دارند و بگو : اینجا چهار رکعت نماز بخوانند ، دو رکعت اول به عنوان تحیّت مسجد است به این ترتیب :



در هر رکعت بعد از حمد هفت مرتبه « قُل هُوَ اللهُ اَ حَدُ » و تسبیح رکوعها و سجودها هر یک هفت مرتبه است .

و دو رکعت دوم را به نیت نماز« صاحب الزّمان » (علیه السلام ) بخوانند ، به این ترتیب در هر رکعت در سورۀ حمد جملۀ « اِیّا کَنَعبُدُ وَ اِیّا کَنَستعین » را صد بار بگویند و تسبیح رکوعها و سجود ها را نیز هفت مرتبه تکرار کنند و نماز را سلام دهند ؛ بعد از نمازتسبیحات حضرت زهرا (علیه السلام ) را بگویند و سپس سر به سجده گذارند و صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آلش بفرستند .

سپس فرمود : « فمن صلّیهما فکانّما صلّی فی البیت العتیق » یعنی : کسی که این دو نماز را در اینجا بخواند ، مثل کسی است که در کعبه نماز خوانده است .

وقتی این سخنان را شنیدم با خودم گفتم : که محلّ مسجدی که متعلّق به حضرت صاحب الزّمان (علیه السلام ) است ، همان جایی است که آن جوان با چهار بالش نشسته است .

به هر حال حضرت بقیة الله (علیه السلام ) به من اشاره فرمودند که : مرخصی ، من از خدمت ایشان مرخص شدم ؛ وقتی مقداری راه به طرف منزلم در جمکران رفتم ، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند :

در گله گوسفندان « جعفر کاشانی چوپان » بزی است که تو باید آن را بخری ، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر و اگر هم آنها پولش را ندادند ، باز هم از پول خودت آن بز را بخر و فردا شب که شب هجدهم ماه مبارک رمضان است ، آن بز را در اینجا بکش و گوشتش را اگر به هر بیماری که مرضش سخت باشد و یا هر علت دیگری که داشته باشد بدهی ، خدای تعالی او را شفا میدهد و آن بز ابلق ، موهای زیادی دارد و هفت علامت در او هست که سه علامت در طرفی و چهار علامت دیگر در طرف دیگر او است .

باز من مرخص شدم و رفتم ، دوباره مرا صدا زدند و فرمود :

ما هفتاد روز یا هفت روزدیگر در اینجا هستیم ( زاگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست و سوم میشود و شب قدر است و اگر بر هفتاد روز حمل کنی شب بیست و پنجم ذیقعده است ، که شب بسیار بزرگی است ).

به هر حال مرتبۀ سوم از خدمتشان مرخص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در فکر این جریان بودم ، نماز صبح را خواندم و به نزد « علی المنذر » رفتم و قصّه را برای او نقل کردم و علامتی که از امام زمان (علیه السلام ) باقی مانده بود ، دیدیم ( در محل مسجد فعلی زنجیر ها و میخ هایی وجود داشت که در آنجا مشخص بود ) .

سپس با هم خدمت « سیّد ابوالحسن الرّضا » رفتیم ؛ وقتی به در خانۀ آن سیّد جلیل رسیدیم ، دیدیم خدمتگزارانش منتظر ما هستند .

اول از من پرسیدند : تو اهل جمکرانی ؟

گفتم : بله .

گفتند : « سیّد ابوالحسن » از سحرگاه منتظر شماست .

من خدمتش رسیدم ، سلام کردم ، جواب خوبی به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آنکه من چیزی بگویم فرمود : ای حسن مثله ! شب گذشته در عالم رویا شخصی به من گفت : مردی از جمکران به نام حسن مثله نزد تو می آید ، هر چه گفت حرفش را قبول کن و به او اعتماد کن که سخن او سخن ما است و باید حرف او را رد نکنی ؛ من از خواب بیدار شدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم !!!!!

من جریان را مشروحاً به ایشان گفتم.

او دستور داد اسبها را زین کنند و ما سوار شدیم و با هم حرکت کردیم و به نزدیک ده جمکران رسیدیم .« جعفر چوپان» را دیدیم که با گلۀ گوسفندانش در کنار راه بود ، من میان گوسفندان او رفتم و دیدم آن بز با جمیع خصوصیاتی که فرموده بودند درعقب گلۀ گوسفندان می آید ؛ آن را گرفتم و تصمیم داشتم پول آن را بدهم و « بز» را ببرم ؛ « جعفر چوپان » قسم خورد که من تا به حال این « بز » را در میان گوسفندانم ندیده بودم و امروز هم هرچه خواستم او را بگیرم نتوانستم !!! ولی نزد شما آمد و آن را گرفتید ، این «بز» مال من نیست !!!

من « بز» را به محلّ مسجد فعلی بردم و او طبق دستوری که فرموده بودند کشتم و « سیّد ابوالحسن الرّضا » دستور فرمودند که :« حسن مسلم » را حاضر کنند و مطلب را به او فرمودند و او هم منافع سالهای گذشتۀ زمین را پرداخت کرد و زمین مسجد را تحویل داد .

مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانیدند و « سید ابوالحسن الرضا » آن زنجیر ها و میخ هایی که در آن زمین باقی مانده بود ، در منزل خود گذاشت و به وسیله آن بیمارها شفا پیدا میکردند .

من هم از گوشت آن « بز» به هر مریضی که دادم شفا یافت .

« سید ابوالحسن الرضا » آن زنجیر ها و میخ ها را در صندوقی گذاشته بود و ظاهراً بعد از وفاتش وقتی فرزندانش میروند که مریضی را با آنها استشفاء کنند ، میبینند که مفقود شده است !!!

ملاقات اول

تاريخ نگارش :5 / 04 / 1385     زمان نگارش : 11:24:20 A.M.



صفحه شروع   |   کشف الاسرار