جستجو :

شجره الاولياء

 

حسين بن منصور حلاج

نقل است كه روزي شبلي را گفت:«يا بابكر! دست بر نه كه ما قصد كاري عظيم كرديم و سر گشته كاري شده‌ايم»چون خلق در كار او متحّير شدند، منكر بي قياس و مُقِّر بي‌شمار پديد آمدند و كارهاي عجايب از او بديدند. زبان دراز كردند و سخن او به خليفه رسانيدند و جمله بر قتل او اتفاق كردند، از آن كه مي‌گفت: «اَناالحق». گفتند: «بگو: هُوَ الحقُّ». گفت:«بلي! همه اوست. شما مي‌گوييد كه: گم شده‌است؟» بلي كه حسين گم شده است. بحر محيط گم نشود و كم نگردد». جنيد را گفتند:«اين سخن كه منصور مي‌گويد تأويلي دارد؟» گفت:«بگذاريد تا بِكُشند. كه روز تأويل نيست».
او را به زندان بردند يك سال. اما خلق مي‌رفتند و مسائل مي‌پرسيدند. بعد از آن خلق نيز از آمدن منع كردند.
نقل است كه شب اول كه او را حبس كردند، بيامدند و او را در زندان نديدند و جمله زندان بگشتند و كس را نديدند؛ و شب دوم نه او را ديدند و نه زندان را؛ و شب سوّم او را در زندان ديدند.گفتند:«شب اول كجابودي؟ و شب دوم تو و زندان كجا بوديت؟». گفت: « شب اول من در حضرت حق بودم، از آن اينجا نبودم؛ و شب دوم حضرت حق اينجا بود، از آن، من و زندان هر دو غايب بوديم؛ و شب سوم باز فرستادند مرا براي حفظ شريعت. بيائيد وكار خود كنيد».
نقل است كه در شبانروزي در زندان هزار ركعت نماز كردي. گفتند: «چو مي‌گويي كه: من حقم، اين نماز كه را مي‌كني؟». گفت:«ما دانيم قدرما!»

نقل است كه در زندان سيصد كس بودند. چون شب در آمد، گفت:«اي زندانيان! شما را خلاص دهم». گفتند:«چرا خود را نمي‌دهي؟». گفت:«ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي‌داريم. اگر خواهيم به يك اشارت همه بندها بگشاييم». پس به انگشت اشارت كرد. همه بندها از هم فروريخت. ايشان گفتند:«اكنون كجا رويم؟ كه درِزندان بسته است». اشارتي كرد، رخنه‌ها پديد آمد. گفت: «اكنون سر خود گيريد». گفتند:«تو نمي‌آيي؟». گفت:« ما را با اوسري است كه جز بر سر دار نمي‌توان گفت». ديگر روز گفتند:«زندانيان كجا رفتند؟». گفت:«آزاد كردم]بي گناه بودند[». گفتند: « تو چرا نرفتي؟». گفت:«حق را با ما عتابي است. نرفتم».
پس ببردند تا بشكند. صدهزار آدمي گرد آمدند و او چشم گردِ همه بر مي‌گردانيد و مي‌گفت:«حق، حق، حق، اَناَ الحقّ»
نقل است كه درويشي در آن ميان از او پرسيد كه:«عشق چيست؟». گفت:«امروز بيني و فردا و پس فردا».آن روزش بشكتند و ديگر روز بسوختند و سوّم روزش به باد بردادند-يعني عشق اين است-خادم در آن حال از وي وصيتي خواست. گفت:«نفس را به چيزي كه كردني بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چيزي مشغول گرداند كه ناكردني بود».پسرش گفت:« مرا وصيتي كن». گفت:«چون جهانيان در اعمال كوشند، تو در چيزي كوش كه ذرهّ‌يي از آن به از هزار اعمال انس و جن بود، و آن نيست الا علم حقيقت».

تذكره الاولياء - فريد الدين عطار نيشابوري

تاريخ نگارش :3 / 03 / 1385     زمان نگارش : 7:19:19 P.M.



صفحه شروع   |   شجره الاولياء