جستجو :

مسافر تنها

 

شب بود ...

شب بود.
مردان خدا در محراب عشق سقائي مي‌كردند و ترانة رهائي مي‌خواندند.
نسيم بوي گلهائي را كه در دل عشاق شكفته مي‌شد اين سو و آن سو مي‌برد.
زمان براي ناسوتيان وجود و براي ملكوتيان عَدَم بود.
ملائيكه هر يك با قدهاي كشيده در خلوت گاه خداجويان در خدمت و ارادت بودند.
سياهي شب، راه و حركت را بر سياه دلان بسته تا حقيقت جويان حق نور را در افق بيكران دل بيابند.
سير مسافرِ تنها از ملكوت،
در بستر حادث،
در ماوراء زمان و مكان،
در نيمه شبِ دوشنبه در،
خط افقي روز،
در نيم كره خاكي،
در عدد هو،
و در بهار طبيعت،
در سير اعداد اربعه،
در نقطه‌اي از كره خاكي،
در انتهاي كوير،
در دامنه كوه البرز شمالي،
در نقطه فرود صداي شب كوير،
در دروازه امواج مغناطيسي شمال و جنوب،
در سرزمين عاشقان و عارفان،
در شهرنامي مهدي شروع مي‌شود…

باشروع روز، امواج نفس نامطمئنه تااعماق سلولهاي انساني نفوذ مي‌كرد.
فركانسهاي سرگردان نفساني براعصاب وروان انسان اثر نامطلوب مي‌گذاشت.
آفتاب از شرق پرتو افشاني مي‌كرد،
انرژي هدايتي ، نگهدارنده ، گرمايي ، از خورشيد ناسوتي،برروي كوههاي كبود وقهوه اي گسترش مي يافت،
آفتاب با ذكربا خالق سماع كنان سايه كوه سربه فلك كشيده را ازبين مي‌برد،
گُسل ها با دريافت انرژي از شمس به حيات خود ادامه مي دادند،
هوا پرستان باوجود نور همچنان در تاريكي درون زنداني بودند ،
كروبيان بانور در يك راستا به حيات معنوي خود ادامه مي دادند ،
كوهها با ذكرشبانه شب را به شفق رسانيده بودند ،
ملكوتيان با رضايت ازشب روزه را با آب ديده شروع كرده بودند ،
ملائكه هريك درمكان وزمان خاص ناسوتي ودر لامكان جبروتي به فعاليت مشغول بودند ،

اما ، ، ، ، ، ، ، مسافر تنها ؛ از تاريكي بطن به ظلمات گاه نفس ناسوتيان آمده بود،

روح او از نفقة من روحي بودو جسم از سلب ،‌ ، ، ،

روح مسافر از وحدت با جسم اكراه داشت ،

امر حق اين بودتا در تاريكخانه ناسوت به اوج معرفت و روشنايي برسد،

از حيات معنوي روح وجسم و رياضت ؛كمال؛ ملائكه ها صحبت ميكردند مسافر مي خنديد

مسافر با بيان رنج وعذاب ؛ گناه ؛ عصيان و معصيت ؛ حجاب ظلماني توسط ملائكه‌ها گريه ميكرد ،

شور و نشاطي در خانواده حكمفرما شده بود.
برادر بزرگتر صاحب همدم شده و پدر در غربت با ذكر خود هم آوا با صداي ذكر طبيعت در حال سپري نمودن عمر خود بود.
پدر در شب با ستارگان در يك راستا حركت مي‌كرد و مناجات شبانه را در پرتو نور ماه نجوا مي‌كرد.
سكوت شب با ذكر ذرات در طبيعت شكسته مي‌شد و امواج در حال انجام وظيفه بودند.
صداي ذكرنباتات و جانوران وذرات كاني در آخرين لحظات شب گوش را نجوا مي‌داد.
پدر بيخبر بود.
سفيري از ديار دور خبر داد كه صاحب فرزندي پسر شدي.
پدر‌درشيب كوه‌به شكرانه اين نعمت دست بسوي باريتعالي بلند كرد و شكر خدا رابجاي آوردچون لياقت خدمت به‌حق نصيب او گشته تابا زحمات‌و كوشش وشغل انبياء مسافر را پذيرايي‌كند و مانند باغباني از نهال جوان مواظبت نمايد .
مسافر در هيبت بود، روح بر جسم فرمان مي‌داد، جسم به علت عدم مهارت از فرمان برداري عاجز بود.
روح كه از بهشت به علت خوردن دانه رانده شده بود مي‌دانست كه عفو و محبت حق شامل او و بخشش و رحمانيت حضرت باريتعالي به نمايش گذاشته شده.

روح به علت سرپيچي و فريب شيطان دانه علم و آگاهي را خورده و بايستي در تن كه از عالم پست انسان است اسير شود و سپس روح با سفت شدن قسمت استخوان پيشاني سر و آموختن علم و با خوردن همان دانه با كمك جسم مي‌بايستي حركت كند و به سوي تكامل برود و آنچه در عالم قبل انجام داده بود حال مي‌بايستي در روي كره خاكي با علم و عمل به باطن برسد و انا لله و انا اليه راجعون شود.
مسافر جهت تكميل به عالم خاكي پا نهاده بود و بايستي عوالم زيادي را طي كرده تا بهاي خوردن دانه را بپردازد.
مسافر با قرار گرفتن درجسم احتياج به هويت داشت و آن اسم بود تا بتواند در ناسوت زندگي كند و اسم مسافر از قبل تعيين شده بود و مي‌بايست با جسم همخواني داشته باشد.
اعضاي خانواده در ذهن خود اسم‌ها را مرور مي‌كردند.
مادر باغبان عشق بودند و در درون خود اسراري را نگهباني مي‌كردند تا به موقع از آن استفاده كند.
روح مسافر، در كالبدي كه مادر ميزبان آن روح بود دميده شده بود و آن اسم عباس بود.
مادر در زمان ميزباني دچار درد چشم عجيبي شده بود.و در غروب آن ايام در اطاقي درد را آنچنان حس مي‌كرد كه گوئي جسم در حال افول است.
اثر داروي ظاهري بي‌نتيجه مانده بود.

حضرت استاد عباس شهرياري

تاريخ نگارش :4 / 09 / 1385     زمان نگارش : 4:11:33 P.M.



صفحه شروع   |   مسافر تنها