جستجو :

مسافر تنها

 

من مسافرم...

من مسافرم ،
مسافري تنها

از ديار آشنا
به اين غربت كده وكوير ريگ زار آمدم
تا
قدمم را روي سخره دنيا بگذارم
و خانه اي را
در كويرخالي، از گل بنا نهم
تا عمري را
درتنهايي و هجران سپري نمايم
و در
آرزوي پرواز
لحظه ای به غير نپردازم

و شب را
در تنهايي با انتظار صبح كنم
و اشك غربت را
در جمعه ها
به پاي ياردير آشنا بريزم.
و لكه خون دل را
با اشك چشم دل بشویم.
و سر را
بر بالين زمان نهم و به فراسو نگاه كنم
كه درازي آن

به اندازه طول موج سكوت من است
از سوسوي نور انتهاي كوير
چشم بر ندارم
و تن را
در مسير باد قرار دهم
وبا باد (هم) نجوا و هم نوا شوم
ترانه رهايي نجوا كنم،
و دل را
در كويرپاسداري كنم نمایم
و از نسيم شب
به سما درآيم
و با نداي باد پرواز كنم.
و ازهمه شن زارها عبور كنم
نور را
درتونل زمان
راه را
در كوچه هاي ليلي
خود را
در سرگرداني كوي زندگي
پيدا كنم
عشق را
در هجران و بي ليلي
و درد را
درسلامت جسم در شب ليله القدر
غم را
در غم خانه ليلي و در فراق يار
محبت را
در توبه
توجه را
در حضور
صبر را
در بدترين شرايط روحي
پرواز را
در تزكيه نفس
آزادي روح را
در رياضت نفس
نگاه را
در تاريكي شب
محراب را
در نماز شب
عمر ناسوتي را
در اسارت خانه
عمر ملكوتي را
در حضور
جهنم را
در سردي وجود
بهشت را
در حضور
رستگاري را
در مرگ انفاس
سرودن شعر را
در هجران
گرمي آتش را
در برزخ
یار را
در غمخانه ليلي
تنهايي را
با دوري شيرين
ذكر را
در سوداي قلب
سير را
در سراي نيلگون حقيقت
حضور را
در كوچه هاي خلوت دل
وگرمي وجود را
در نماز عشق پيدا كنم

اثر استاد عباس شهرياري

تاريخ نگارش :25 / 04 / 1386     زمان نگارش : 1:21:03 P.M.



صفحه شروع   |   مسافر تنها