جستجو :

شجره الاولياء

 

منصور حلاج

نمي‌دانم تذكره‌الاولياي عطار چه دارد كه بعضي بندهايش چنين منقلبم مي‌كند كه اكنون كرده. نمي‌دانم واقعيت است يا روياي پريشان شب‌هاي پريشان عطار. هر چه هست، واقعيت يا رويا چه فرق مي‌كند، شيرين است و شيره‌ي جان است. گواراي هر آنكه نوشد...


پرسيدند از صبر. گفت: « آن است که دست و پايت ببُرند و از دار درآويزند.» و عجب آنکه اينهمه با او کردند! ...


چون خلق در کارش متحير شدند ، زبان دراز کردند و سخن به خليفه رسانيدند. و جمله بر قتل او اتفاق کردند ، از آنکه مي گفت: «انا الحق!» ... جنيد را گفتند: «اين سخن که حسين مي گويد تاويلي دارد؟» گفت: « بگذار تا بکشند. که روز تاويل نيست.» .... ابن عطا کس فرستاد که: «اي شيخ! از اينکه گفتي عذر خواه تا خلاص يابي.» حلاج گفت: «کسي که گفت ، گو: عذر خواه.» .


نقل است که در زندان سيصد کس بود. چون شب درآمد گفت: « شما را خلاص دهم! » گفتند: «چرا خود را نمي دهي؟» گفت: «از آنکه در بند اويم». پس به انگشت ، اشارت کرد و همه ء بند ها از هم فرو ريخت ... گفت:


«اکنون سر خود گيريد». گفتند: «تو نمي آيي؟». گفت: «ما را با او سّري ست که جز بر سر دار نمي توان گفت».


خبر به خليفه رسيد. گفت: «فتنه اي خواهد ساخت. او را بکشيد يا چوب زنيد تا از اين سخن بازگردد». سيصد چوب بزدند. هر چه مي زدند، آوازي فصيح مي آمد که: «لا تَخَف يابنَ منصور!» ...


پس ببردند تا بکشند. صد هزار آدمي گِرد آمدند و او چشم گرد همه ميگردانيد و ميگفت: «حق ، حق ، انا الحق».


نقل است که درويشي در آن ميان از او پرسيد: «عشق چيست؟». گفت: «امروز بيني و فردا و پس فردا!».


آن روز بکشتند ، روز ديگر بسوختند و سّيوم روز بر بادش دادند.


سايتهاي مربوطه

تاريخ نگارش :21 / 03 / 1385     زمان نگارش : 6:19:06 P.M.



صفحه شروع   |   شجره الاولياء