جستجو :

شجره الاولياء

 

مبارزات حضرت ابي عبدالله الحسين(ع) و شهادت آنجناب

ازبعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهدا(ع) نظر كردهفتاد و دوتن از ياران واهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد. پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم، عليكن مني السلام: پس سكينه عرض كرد «يا ابه استسلمت للموت» اي پدر آيا تن بمرگ داده اي؟ فرمود چگونه تن بمرك ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد؟ عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثيل جست: «هيهات لوت ترك القطا لنا» اگر صياد از مرغ قطا دست بر مي‌داشت آن حيوان در آشيانه خود آسوده مي‌خفت، كنايت از آنكه اين لشكر دست از من بر نمي‌دارند، و نمي‌گذارند كه شما را به جائي برم.

راوي گفت: پس حضرت سيد الشهداء(ع) بنفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين(ع) پدر بزرگوار خود را تنها و بي كس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد(ع) فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر(ص)جهاد كنم، حضرت سيد الشهداء(ع) به ام كلثوم فرمود كه باز دارد او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد(ص) خالي نماند.

در بيان شهادت طفل شيرخوار
ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي مي‌گريست. حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود« اي لشگر اگر بر من رحم نمي‌كنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين(ع) شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايه‌اي است در بهشت.

بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شدسوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و اشعاري را قرائت مي‌فرمود. پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسدالله الغالب ميآمد او را به خاك هلاك مي‌افكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرأت ميدان آن حضرت نكرد، پس آنجناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:

الموت خير من ركوب العار والعار اولي من دخول النار

پس حمله بر ميسره كرده و فرمود:

انا الحسين بن علي اليت ان لما انثني احمي عيالات ابي امضي علي دين النبي

بعض از روات گفته‌اند به خدا قسم هرگز نديدم مردي را شجاعتر و قوي القلب تر از امام حسين(ع) چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب بر دامن با وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت.

پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند وآن جناب مانندشير غضبناك در روي ايشان در آمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مي‌افكند كه باد خزان برگ درختان ! و به هر سوي روي مي‌كرد لشكريان پشت مي‌دادند پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت كوفيان دانسته بودند كه اگر آنجناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آنحضرت قصد فرات مي‌نمود بر او حمله مي‌كردند و او را بر مي گردانيدند.

اعور سلمي و عمر وبن حجاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد آن حضرت بر ايشان حمله افكند و صفوف لشگر را شكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را بفرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي از حد افزون داشت سر به آب گذاشت، حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه‌ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آنحضرت كرد سر ازآب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نمي‌گيرم! پس حضرت فرمود آب بخور من مياشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مي‌نوشي و لشگر به سراپرده‌ات مي‌روند و هتك حرمت تو مي كنند.

چون آن معدن حميت و غيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تافت و بر لشگر حمله كرد تا به سراپرده خويش رسيد معلوم شد كه كسي معترض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بود، پس دگر بار اهل بيت را وداع گفت اهل بيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته ودلهاي شكسته درنزد آن حضرت جمع آمدندو در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان تقرير يا تحرير نمايد. پس عنان مركب بسوي ميدان بگردانيد و بر صف لشگر مخالفان تاخت ميزد و ميانداخت و با لب تشنه پشته مي‌ساخت و مانند برگ خزان سرهاي منافقان را بر زمين مي‌ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را باخاك معركه مي‌ريخت ومي‌آميخت، لشگر ازهر طرف اورا تيرباران نمود، آنحضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مي‌خريد.

و بروايت منقوله از حضرت باقر(ع) زياده از سيصد و بيست جراحت يافت و زيادتر نيز روايت شده و جميع آن زخمها در پيش روي آنحضرت بود، در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت و تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت بجانب آن حضرت، آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر صورت نازنينش جاري گرديد.

حضرت جامه خويش را برداشت تا چشم و چهره را از خون پاك كند كه ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و بقولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدركرد و حضرت درآن حال گفت: «بسم الله و بالله و علي مله رسول الله صلي الله عليه و آله»

آنگاه رو بسوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من تو مي داني كه اين جماعت مي‌كشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبري جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست بزير آن جراحت ميداشت چون از خون پر شد بجانب آسمان مي‌‌افشاند و از آن خون شريف قطره‌اي بر نمي‌گشت ديگر باره كف دست را از خون پر مي كرد و بر سر و روي و محاسن خود مي ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلوده و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول الله(ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشتگان خود را باو عرض خواهم داشت. اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ايستاد و هر كه بقصد او نزديك مي‌آمد يا ازبيم يا از شرم كناره مي‌كرد و بر مي‌گشت.

اين هنگام عبدالله بن الحسين عليه السلام كه درميان خيام بود و كودكي غير مراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدينحال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت ان حضرت از خيمه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند، جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آنسوي امام(ع) نيز ندا در داد كه اي خواهر! عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلا انگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد. جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن بسوي خيمه امتناع سختي نمود وگفت بخدا قسم از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد در اينوقت بحر بن لعين كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين(ع)فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و بآن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه مي‌خواهي عموي مرا بكشي؟ آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد. شمشير دست ايشان را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و بنحوي بريده شده كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه چسبانيد. فرمود فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي بشمار گير هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود. پس حرمله لعين تيري بجانب كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد.

شمر ملعون كه خمير مايه هر شّر و بدي بود چون اين بديد سوارانرا طلبيد و امر كرد كه در پشت پيادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت راتيرباران كنند،پس كمانداران ايشان را هدف تير نمودند. اين هنگام از جنگ باز ايستاد و لشگر نيز در مقابلش توقف نمود،خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود« و يحك يا عمر ايقتل ابوعبدالله و انت تنظر اليه» عمر سعد جوابش نداد. پس جناب زينب(ع) رو به لشگر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.

راوي گفت كه شمر ذي الجوشن(ملعون) لشگر خود را ندا در داد براي چه ايستاده‌ايد؟ و انتظار چه مي‌بريد چرا كار حسين راتمام نمي‌كنيد؟پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردند.

پس عمر سعد ملعون گفت به مردي كه درطرف راست او بود از اسب پياده شو و بسوي حسين رو و او را راحت كن، خولي بن يزيد(لعين) چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك ان حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست. شمر ملعون با وي گفت: خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مي‌لرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آنجناب را جدا كرد.

پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگري نمي‌ديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.

ابن قولويه قمي(ره) روايت كرده است كه حضرت صادق(ع) فرمود در آن هنگام كه حضرت امام حسين(ع) شهيد گشت لشگريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره مي‌زند. گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت: چگونه صيحه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا(ص) را مي‌بينم

ايستاده گاهي نظر بسوي آسمان مي كند و زماني حربگاه شما را نظاره مي‌فرمايد. از آن مي‌ترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم، بعضي از لشگر با هم گفتند كه اين مرد ديوانه و سخن سفيهانه مي‌گويد و گروهي ديگر كه توّابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد.

راوي گفت: فدايت شوم آن صيحه زننده چه كسي بود فرمود: ما او را جز جبرئيل ندانيم. شيخ مفيد(ره) در ارشاد فرمود كه حضرت سيد الشهداء(ع) از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آنروز در حالي كه شهيد گشت و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه بشرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود. كه هفت سال از آنها را با جد بزرگوارش رسول خدا(ص) بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين(ع) و با برادرش امام حسن(ع) چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسن(ع) يازده سال بوده.

برگزيده اي از منتهي الآمال

تاريخ نگارش :3 / 03 / 1385     زمان نگارش : 7:05:51 P.M.



صفحه شروع   |   شجره الاولياء