جستجو :

The Truth of Inspiration

 

تفسير سوره مبارکه بقره

بسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيِم: بنام خداوند بخشنده مهربان
1- آلم:راز خداوند در قرآن است.
بدانكه خطاب به حروف مفرد، سنت و رويه دوستان است كه در حقيقت رازي از دوستي و به دوستي ديگر است بي آنكه رقيبي از آن آگاه شود.
در صحيفه دوستي نقش خطي است كه جز عاشقان ترجمه آن نخوانند و در خلوت خانه دوستي ميان دوستان رازي است كه جز عارفان ندانند و در نگارخانه دوستي رنگي است از بي رنگي كه جز واله هان و مشتاقان نه بينند!
تا با موسي هزاران كلمه به هزاران لغت برفت، با محمد(ص) در خلوت(اَو اَدني) بر بساط انبساط اين راز برفت، آن كلمه ها با موسي در حجاب برفت و اين راز با محمد در عيان، موسي سخن ها و خبرها شنيد، گوينده نديد، محمد راز را شنيد و در رازدار مي‌نگريد، موسي به طلب بود، محمد به دوست نازيد كه در حضرت بود، موسي لذت مشاهده
نيافته و ذوق آن ندانسته و از سمع و ذكر فراتر نشده بود، محمد از حد سمع به نقطه جمع رسيده بود، جان در سر عيان شد و عيان از بيان دور!
الم، نوازشي است به زبان اشارت كه با مهتر عالم رفت و به رمز الف و لام و ميم ميگويد: اي سيد، از پرده واسطه جبرئيل يك دم در گذر تا صفت عشق، نقاب تعزز فرو گذارد و آن شگفتيهاي پنهاني و ذخيره هاي غيبي كه تو را ساخته است به تو بنمايد!
الف- پيشواي حروف است و در ميان حروف معروف، به ديگر حروف پيوند ندارد، ولي ديگر حروف به الف پيوند دارند، الف از همه حروف بي نياز است، همه حروف را به الف نياز است، الف اول و آخر يكي و راست است و يك رنگ و ديگر حرفها رنگارنگ و ناراست!
پس هر حرفي از آن سه حرف چراغي است از نور اعظم افروخته، آفتابي است از مشرق حقيقت طالع گشته و به آسمان غيرت ترقّي يافته، صفات بشري و كدورتهاي خلق، حجاب آن نور است و تا حجاب بر جا است، طمع يافتن آن نور خطا است!
2- ذلِكَ الْكتاب لارَيْبَ فيهِ هُديَ لِلْمُتَّقيِن:اين نامه‌ايست در آن شك نيست كه راه نماي پرهيزكاران است.
ذلِكَ الْكتاب اشارت است به اينكه خداوند ايمان و معرفت را بر دل مؤمنان نوشت و گفت بنده من نقش ايمان در دلت نوشتم، عطر دوستي من سرشتم، فردوس از بهر تو نگاشتم، دلت به نور معرفت آراستم، شمع وصل من افروختم مُهر مِهر بر آن دل نهادم، رقم عشق در ضميرت زدم، در لوح همه وصف تو نوشتم و همه وصف خود نوشتم و وصف تو را كه
در لوح نوشتم به جبرئيل ننمودم!
هُديَ لِلْمُتَّقيِن: اين قرآن راهنماي پرهيزكاران است و شفا دهنده ايمان داران، آشنائي را سبب است، روشنائي را مدد! آئينه چشمها، چراغ دلها، شفاي دردها، نورديده آشنايان، بهار جانِ دوستان، اندرزِ ترسندگان، رحمتِ ايمان داران. چون داني كه قرآن رهنماي متقيان است، پس نسَبِ تقوي پيشه كن تا تو را در پرده عصمت خود نگاه دارد كه
فرداي رستاخيز همه نَسَبها بريده شود جز نسَبِ تقوي، هر كس امروز به پناه تقوي شود فردا به جوار مولا رسد زيرا گرامي ترين بندگان نزد خداوند پرهيزگارترين آنها است، هم چنانكه از خارستاني اگر گذر كردي جامه ها را جمع مي‌كني و از آسيب خار مي‌پرهيزي،
3-اَلَّذِيِنَ يؤمِنونَ بِالْغَيبِ وَ يُقيِمونَ الصَّلوهَ وَ مِمّا رَزَقناهُمْ يَنْفِقُونَ:آنان كه به ناديده مي‌گروندوبه هنگام، نماز بپاي مي‌دارند و از آنچه ايشانرا روزي داديم هزينه و بخش مي‌كنند.
اَلَّذِيِنَ يؤمِنونَ بِالْغَيبِ: خداي ناديده را دوست دارند و به يگانگي او اقرار دهند و به يكتائي او در ذات و صفات ايمان دارند و رسالت پيمبر او را بپذيرند و براه او راست روند.
وَ يُقيِمونَ الصَّلوهَ:و مؤمنان نماز گزارند كه گوئي در خدا مي‌نگرند و با او راز و نياز مي‌كنند چنانكه پيمبر فرمود: خدا را پرستش كن مانند اينكه او را مي‌بيني و اگر او را نبيني او تو را مي بيند.
ونيز فرمود:وقتي بنده خدا به نماز مي‌ايستد ميان چشمان خداوند است. چون به نماز ايستي كوشش كن تا انديشه با نماز داشته باشي و دل با راز پردازي و به ادب باشي و دل از نعمت برگرداني و قدر راز ولي نعمت بداني كه دون همت كسي است كه راز ولي نعمت يافته و دل به نعمت مشغول دارد.
وَ مِمّا رَزَقناهُمْ يَنْفِقُونَ: نعمتي كه مومنان را داديم و نواختي كه بر ايشان نهاديم به شكر آن نعمت و آن نوازش قيام كنند و به فرمان شرع، درويشان را نوازند و با ايشان مواسات‌كنند و در گرفتن صدقه ها آنان را نايبان حق شناسند آري اهل شريعت رااندكي صدقه دادن تبرع است ولي اهل حقيقت هر چه دارند بذل كنند و نيز خود را مقصر دانند!
كسي از شبلي پرسيدن: زكات 200 دينار چند ديناراست؟ گفت: از آن خود مي پرسي يا از آن من؟ گفت: مگر زكات دادن من و تو فرق دارد؟ گفت: اگر تو دهي زكات آن پنج دينار است و اگر من دهم همه دويست دينار است! آنها كه زكات دادند گويند: بارخدايا به آنچه ما داديم از ما راضي و خشنود هستي؟ ولي آنها كه تمام مال را
دادند خداوند به آنان مي‌گويد از اين انفاق كه كردي از ما راضي هستي؟ ببين تفاوت ميان دو رضايت از كجا است تا به كجا!
4-وَالَّذينَ يُؤمِنونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيكَ و ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالآخرَهِ هُمْ يُوقنونَ:آنان كه ايمان دارند به آنچه به تو فرستاده شده(ازقرآن و پيغام و فرمان) و آنچه پيش از تو فرستاده شده(ازكتاب و صحيفه) و به سراي جاوداني بي گمان مي‌گروند و يقين مي‌كنند.
وَالَّذينَ يُؤمِنونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيكَ: اين آيه صفت متقيان و اقبات ايمان ايشان است به قرآن و آنچه از آسمان فرود آمد، از پيغام و نشان به زبان پيمبران كه خداوندآنانرا بستودوبپسنديد و پذيرفت و هر شرفي و كرامتي كه امتان گذشته را بود اينانرا داد و بر آن بيفزود و هر بار گراني و سختي كه بر آنان بود از اينان فرونهاد آنانرا روزگار عمل درازتر بود و اين
امت را مجال توبت بيشتر، آنانرا توبت وقتي بود و عقوبت ساعتي ولي گناهان اين امت را مجال توبت تا وقت نزع است و عقوبت در مشيت الهي است!
مؤمنان حقيقي به روز رستاخيز اين چنين در يقين هستند كه پيمبر از يكي از آنان پرسيد: چگونه شب يه روز آوردي؟ گفت: با ايمان حق و حقيقي، گوئي با اهل بهشت هستم! و به عرش الهي نظر مي‌فكنم! پيمبر فرمود: اين است درجه عالي يقين!.
5-اُولئكَ عَلي هُديً مِنْ رَبِّهِمْ وَ اُولئِكَ هُمُ الْمُفعلِحُونَ:آنان كه به اين صفتند به راهنمائي از خداوندند و بر پيروزي و رستگاري هستند.
6- إِنَّ الَّذيِنَ كَفَرُوا… ازاول سوره تااينجا اشاره به فضل و لطف خداوند است باآشنايان ودوستان وقهر وعدل با بيگانگان ودشمنان. خداوند را هم فضل است وهم عدل، اگرعدل كند رواست‌و اگر فضل كند سزا است ولي نه هر چه عدل روااست در فضل سزااست بلكه هر چه از فضل سزا است در عدل روا است.
يكي را به فضل بخواند و حكم او را است،يكي را به عدل براند و خواست و اراده او را است، نيك آن است كه فضل بر عدل سالار است و عدل در دست فضل گرفتار، عدل پيش فضل خاموش و فضل راحلقه وصال در گوش، نه بيني كه عدل با فضل همراه است و شاد آن كس كه فضل او را پناگاه است! ثمره فضل سعادت وپيروزي است ونتيجه عدل
شقاوت وبيگانگي، هر دو كاري رفته و بوده و حكمي است ازلي و كاري انداخته و از آن پرداخته!
پير طريقت گفت: خدايا از آنچه نخواستي چه آيد؟ و آنرا كه نخواندي كي آيد؟ نا كِشته را از آب چيست؟ و نابايسته را جواب چه؟ تلخ را چه سود گَرَش آب خوش در جوار است، و خار را چه حاصل؟ كورا بوي گل در كنار است، قسمتي رفته، نفزوده و نه كاسته، چه توان كرد؟ داور اعلي چنين خواست، شيطان در اُفق بالا زيسته و هزاران عبادت
ورزيده، چه سود داشت كه نبود بايسته!
7- خَتَمَ الُله عَلي قُلُوبِهِمْ …-يكي را مُهر بيگانگي بر دل نهادند تا در كفر بماند، يكي رامُهرسرگرداني بردل نهادندتادرفترت بماند،آن بيگانه است رانده وراه گم‌كرده و اين بيچاره در راه مانده و بغير دوست از دوست وامانده!
8- وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا…- اين قصه منافقان و راز نفاق آنان است كه از دو راه به شرف پيمبر باز مي‌گردد، يكي از روي غيرت و ديگري از روي رحمت و خداوند او را بحكم غيرت در پرده عصمت خويش گرفت و نفاق منافقان را نقاب جمال وي ساخت وز عالمان در حجاب شد تا كسي او را به حقيقت نشناخت و چنان كه بود او را به كس
ننمود، و اگر نفاق منافقان نقاب طلعت بودي، مردم همه خاك در نور غيب انداختي و اگر نه شعاع از جمال به آدميان بيش از آن كردي كه جمال عيسي با قوم او كرد تا وا را پسر خدا خواند! همه خلق عالم زنّار شرك كشيدي ولي آن لطف و رحمت مهتر همه عالم بود كه خداوند فرمود: ما تو را نفرستاديم جز رحمت براي آدميان.
9-يُخادِعُونَ اللهَ وَ الَّذِين آمَنُوا…- خود كردند و خون خويش بدست خود ريختند و داغ حسرت بر جان خويش نهادند كه قصد فريب حق داشتند و سرانجامِ آن كار نشناختند! به بينيد شوخي آدمي را چه پايان است، ولي شرمي او را چه كران است؟ تقصير را روي باشد و شوخي را روي نه! تقصير از ضعف است در خلقت آدمي، و
شوخي ستيز است و ستيز نشان بيگانگي!
10- فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُم اللهُ مرضا… اين است بيماري كه آنرا كرانه نه! و اين است دردي كه آنرا درمان نه! و اين است شبي كه آنرا بام نه، زارتر از روز منافق روز كيست؟ كه از ازل تا ابد در بيگانگي زيست! امروز در عذاب نهاني و فردا در حسرت جاوداني!
11و12و13 -و اذا قيل لهم……… -اي خداوند كريم، اي كردگار حكيم،اي در وعده راست و در عدل پاك ودرفضل تمام و در مهرقديم،آنچه مي خواهي مي‌نمايي و چنانكه خواهي مي آرايي،هر يك را نامي ودر دل هر يك از تو نشاني، رقم شايستگي بر قومي و داغ نبايستگي بر قومي ديگر،شايسته رااز راه تفضل در آورده وناشايسته رادر كوي عدل
رانده،فضل ولطف،وازلي وقهروعدل،سرمدي است آن يك نصيب مخلصان واين يكي بهره منافقان! پير طريقت مي گويد: آه از قسمتي كه پيش از من رفته،فغان از گفتاري كه خود رائي گفته،چه سود ارشاد بوم يا آشفته!ترسان از آنم كه قادر متعال در ازل چه گفته………)منافقان كه در زير هدم وفشار عدل افتادندخويشتن راخود
پسنديدند و نيك نامي بر خود نهادندو مخلصان وصحابه رسول خدا را سفهاءخواندند،خداوند به كرم خود نيابت بداشت و ايشانرا جواب گفت كه سفيهان نه ايشانند. آري هر كس كه خويشتن را نبود،خدا ويرا بود،هركس فرمانبردار خدايست خدا به او پيوست،خداوند محمد را گفت :تو دوست مائي،پسنديده مائي،تو را چه زيان كه ايشان تو را نپسندند،تو
راآن بايد كه منت بپسندم،دوستِ دوست پسند بايدنه شهر پسند!
14-و اذا لقو الذين آمنو……-منافقان خواستندجمع ميان صحبت مسلمانان وعشرت كافران كنندومي خواهند هم از شما ايمن باشند هم از ايشان،اكنون نه از شما ايمن هستند نه از ايشان.منافقان مؤمنا ن را استهزا مي‌كردندو جز آنكه در دل داشتند بر زبان مي آوردندو باديوان خود يكي شدندتا برگروندگان كيدها ساختند ودر آن حال ايشانرا عذاب در
نگرفت،نه از نتوانستن خداي قهار بود!چون خداوند زود گيرنده وشتابنده نيست،كه شتابنده به عذاب ،كسي باشد كه از فوت آن ترسد!وخداوند كه هميشه بر همه چيز توانا و با هر تاونده گاونده است،به او هيچ چيز در نگذرد و از او فوت نشود!
فرعون چهار صد سال دعوي خدائي كرد وسر از بندگي بيرون برد.خداوند او را در آن شوخي وسر كشي فرا گذاشت و عذاب نفرستاد،نه آنكه با وي مي‌توانست يادر كشور مي در بايست!-نه! لكن خداوند بزرگوار،صبور و بردبار، از آن رو بودكه به گناه زود نگرفت و موسي را به پيغامبر،بر او ساخت و گفت: اي موسي!رسالت مرا انجام ده
كه تو چشم و گوش مني و با تو دست من و ياري من است،برو بسوي مرد ضعيف و ناتوان،بگو نعمت من تو را مغرور كرد و دنيا تو را فريب داد پنداشتي كه از مكر من ايمن هستي كه حَقّ مرا نشناختي و خدائي مرا منكر شدي آخر به كيفر خواهي رسيد!
17- مثلهم كمثل الذي استوقد ناراً…-اين مثل كسي است كه در آغاز كار، حالي نيكو دارد و وقتي آرميده، تن بر خدمت داشته، دل با صحبت پرداخته، روزي چند در اين روشنائي رفته و عمري به سرآورده، ناگاه دست قدرت از كمين گاه غيب درآيد و او را در ربايد و آن روشنائي ارادت به تاريكي آز بدل شود و در بند علاقه دنيا چنان شود كه از آن
رهائي نيابد، روزگاري در طلب جيفه دنيا و زينت آن به سر آرد و روا و ناروا گِرد هم آرد آلوده ستمها و بيدادها شود و همين كه كار دنيا راست ساخت و دل بدان باخت، بريدِ مرگ، كمين گاه مكر بر گشاد، كه هان رخت بردار نه جاي نشستن است و نه وقت آرميدن، مسكين بي نوا آهي سرد از دل پر درد بر مي‌كشد و اشك گرم از ديده همي بارد و به
روزگار خود حسرت همي خورد.
اين است كه خداوند فرمود:« فَلَّما اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ… لكن صاحب دلي بايد كه رازهاي قرآن به گوش دل بشنود و بداند و با ديده سر حقايق آنرا بيند و بشناسد، اما آنان كه نه گوش دل دارند تا حق بشنوند، نه زبان حال تا با حق مناجات كنند، نه ديده سر تا حقيقت حق بينند، چگونه به راه راست روند و سخن حق پيروي كنند؟
21- ياايها الناس اعبدوا ربكم…- اين استخطاب خطير و نظام بي نظير، سخني پرآفرين و بر دلها شيرين، كه جانرا پيغام است و دل راآرامش و زبانرا پرورش، فرمان بزرگوار از خداي نامدار به لطف خويش به سزاي كرم خويش،كه اي بندگان مرا بپرستيد و مرا خوانيد و مرا دانيد كه آفريدگار منم و كردگار بنده نواز آمرزگار منم،مرا پرستيد كه جز من
پرستيده اي نيست و مرا بخوانيد كه جز من جواب گوئي نيست، آفريدگار منم، چرا ديگران را مي پرستيد؟ بخشنده منم چون است كه از ديگران چشم داشت داريد؟
لطيفه، يكي از صحابه از رسول اكرم پرسيد: پروردگار را بپرستيد ودر جاي ديگر فرمود: خداي را بپرستيد آنست كه دراينجا خطاب به عامه مردم كه عبادت ايشان برديدار نعمت و بواسطه تربيت است ولي آنجا خطاب به خاصه است كه عبادت ايشان بر ديدار منعم و بي واسطه تربيت و بي‌حظ بشريت است! همانگونه كه يكجا فرمود: اي مردم
پرودگارتان را بپرهيزيد و جاي ديگر فرمود خدايتان را بپرهيزيد، چه خطاب اول تميم و خطاب دوم تخصيص دارد كه آن بهشتيانراست و اين حضرتيان را! از اين رو بود كه جنيد روزي در ميان مرم بغداد ظاهر شد وگفت: اينها مشتي بهشتي اند وليحضرتيان قومي ديگرند.
و اينكه در آخر فرمود: لعلكم تتقون آگاهي است كه پرستش خداوند، بنده را به تقوي واز تقوي به دوستي حق وازدوستي حق به پيروزي جاودانه برساند. از اين رو در جاي ديگر فرمود: خدا را تقوي داشته باشيد به اميد اينكه رستگار شويد و جاي ديگر فرمود: كارنيك كنيد شايد رستگار شويد.
22- پس آنگاه شگفتيهاي زمين و آسمان و پديده هايي آنها را دليل بر خداوندي و گواهي بر آفريدگاري و يكتائي و دانائي و توانائي خود دانست، كه آسمانها را بدون ستون وتكيه گاه بر پاداشت و روشنائي روز رااز شب ديجور برآورد و تاريكي شب را از روشنائي روز پديد كرد، از اين عجب تر آنكه روشنائي دانايي را درنقطه خون سياه دل نهاد و روشنائي
بينائي را در نقطه سياهي چشم نهاد تا بداني كه اين روز روشن نشان عهد دولت است و آن شب تاريك مثال روزگار محنت، در حقيقت مي گويد:اي كسانيكه درروشنائي روز دل آرام داريد، ايمن مباشيد كه تاريكي شب محنت براثراست، همچنين است احوال دل، گاهي در شب قبض و گاه در روز بسط، اندر شب قبض هيبت و دهشت! و به روز بسط
نعمت و رحمت! در حين قبض، حالت بنده همه زاريدن است وخواهش از دل ريش، و درحال بسط همه نازيدن است و آرامش در پيش!
پير طريقت گفت: خدايا گر زارم در تو زاريدن خوش است، ور نازم به تو نازيدن خوش است خداوندا شاد بدانم كه بر درگاه تو ميزارم، به اميد آنكه روزي در ميدان فضيلت به تو نازم، يك نظر در من نگري ودو گيتي به آب اندازم.
لطيفه: ارباب حقايق اين آيه را چنين تفسير كنند كه زمين رمز تن است و آسمان رمز عقل و ادب رمز علم است كه بواسطه عقل حاصل شود و سرمه ها كردار نيكواست كه بنده به مقتضاي دانش خود عمل كند آنگاه مي گويد به چنين خدائي انباز نورزيد، ودر پرستش او ديگري را شريك نكنيد؟
23- و ان كنتم في ريب فاتوا بسوره… آيه نخست در اثبات توحيد وحجت بر مشركان عرب و اين آيت در اثبات نبوت است وحجت بر اهل كتاب و ذمت، و كلمه شهادت مشتمل است به اثبات توحيد و نبوت هر دو كه تا بهر توخستو * نشود در دايره اسلام درنيايد و اثبات نبوت به اين است كه گفتار او را كلام حق داني و كردار او را رهبر خود
گيري، سخنان اووحي حق و بيان او راه حق و حكم او دين حق‌است،و وجود او و بلاغ او درحال حيات يا ممات، محبت حق است! چه آدم هنوز در پرده آب و گل بود كه راز فطرت محمد بر درگاه عزت كمر بسته بود و نظرلطف حق بجان وي پيوسته و سخن:من پيغمبر بودم درحاليكه آدم ميان آب وگل بود اشاره به همين معني‌است ونشر بساط عزت
قرآن از طي قدس خويش براي آنست كه نامحرم را دست رد بر سينه زند وسوخته عشق را نقاب جمال فرو گشايد!
*خستو= اقراركننده

25- و بشر الذين آمنوا…- اين آيت نواخت دوسان است و اميد دادن ايشان به ناز ونعمت جاودان وترغيب مؤمنان بر طاعت و طلب زيادتي نعمت،و آيت پيش تحذير بيگانگان است از شور دل و شرط زبان،و بيم دادن آنان از آتش عقوبت، و مؤمن آنست كه چون آيت اول بشنود بترسد و بي آرام شود و از عذاب دوزخ بيانديشد و چون آيت دوم شنود شاد
شود و دل در نبندد و اميد قوي كند و آرامش در دل آرد و خداوند هر دو كس را بستود، آن ترسنده و اين آراميده، ترسنده را مي‌گويد: هر گاه ياد خدا شود دلهاي مؤمنان بيمناك ميشود وآرميده را گويد: دل مؤمنان بياد خدا آرام و آسوده مي گردد. و سنت خداي كريم آنست كه هر جا آيت خوف فرستد و بندگانرا بترساند از پي آن آيت رجاء و رحمت
فرو فرستد و دل آنانرا آرام كند تا نوميد نشوند!
اين آيت اشارت است باينكه هر كه امروز درميدان خدمت است بشارتش باد كه فردا در مجمع روح و ريحان است و نه هركه به بهشت رضوان رسيد به كرامت روح و ريحان رسد! كه بهشت رضوان غايت نزهت متعبدان است و روح و ريحان قبله جان محبان! بهشت رضوان، علييّن و دارالسلام است و روح و ريحان در حضرت احديّت تحفه جان
عاشقان است، هر كس حركات پاس دارد به بهشت رضوان رسد و هر كس انفاس را پاس دارد به روح و ريحان رسد!
اين روح و ريحان چون باري از عالم غيب درآيد كه آنرا بار فضل وفضيلت گويند و آن ابري فراهم آرد كه آنرا ابر بر گويند و از آن باراني ببارد كه‌آنرا باران لطف گويند و از آن باران سيلي آيد كه آنرا سيلِ مهر، نامند!
آن سيل مهر، بر نهاد آب و خاك گمارند تا نه از آب نشان ماند ونه از خاك‌خبر!نه از بشريت نام ماندونه از انسانيت اثر!هر شغل خاست از آب وگل خاست وهر شوركه آمد از انسانيت آمد، هردو بگذار تا به نيستي رسي واز نيستي برگذر تا به روح و ريحان رسي؟
26-ان الله لا يستحيي ان يضرب…: بدانكه خداي عزوجل را نامهاي بزرگوار است و صفتهاي پاك،نامهاي نيكو و صفات پسنديده، نامهاي ازلي وصفتهاي سرمدي، خود را به‌آن صفتها بستود و در پيغامها و نامه هاي خويش آن صفتهاو نامها را به مردم وانمود، از جمله آن صفات يكي حيا است كه اثبات آن در آيت و در خبر معلوم است، چنانكه
درخبر آمده كه خداوند از بنده اي كه دست بسوي او دراز كرده حيا مي‌كند.
اين صفت و مانند آن هر چه درست شود به نص كتاب و سنت بر بندگان خدا واجب است كه چون آنرا بشنود يا بخواند بر آن نام و صفت بايستد و زبان ودل از معني آن خاموش دارد واز دريافت چگونگي آن نام يا صفت كه او را راه نيست بگذرد يعني كه مردم با عقل خود و بردر نيابند و منزلت او را نشناسند،هركه‌از اين‌راه رود پاكيزه سيرت و پسنديده طريقت
است و چنين كس را چشمه حكمت وصدق فراست و نورمعرفت بهره شد واين منزلت كساني را بود كه چون ديگران از مردم شرم دارند ورضايت خلق طلبند و از حق كسي شرم دارد كه در دل بينائي و در سر آشنائي دارد، و درهرحال كه باشد داند كه خدا به وي نگران است و بر كردار او ديده ور! بيچاره آدمي كه كشته غفلت است و گرفته جهالت
ازمردم شرم همي دارد ولي از خدا شرم ندارد و خداوند از اين خوي واخواست مي كندو مي گويد: از مردم مي ترسيد در صورتيكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد - باز گويد: چه بي انصاف بنده من مرا مي خواند من شرم دارم او را رد كنم و او معصيت من مي كند و شرم ندارد!




- كيف تكفرون بالله..به اشاره مي‌گويد: اي گم كرده‌ي سر رشته‌ي خويش، اي افتاده درچاه بشريّت خويش، راه از اين روشن تر خواهي‌كه نمي روي؟ ميدان از اين گشاده تر خواهي كه سواري نمي كني؟ شمع از اين افروخته تر خواهي كه از جاده‌ي راست مي بيفتي؟ اي سالها بر توگذشته و هنوز بوئي نيافته اي، اي بر هزار خوان نشسته و
هنوز گرسنه اي، اي هزاران لباس پوشيده و هنوز برهنه اي!
اي مسلمانان ميدان فراخ است سواران كجايند؟ديوان و ستمگران فرو نهادند ستم ديدگان كجايند؟ طبيب حاضر است بيماران كجايند؟ جمال در حال كشف است عاشقان كجايند؟
و كنتم امواتاً فا حياكم … مرده بوديد من شما را در نطفه زنده كردم! چون ننگريد؟ نادان بوديد داناتان كردم، چون در نيابيد؟ راهتان نمودم چرا مي نرويد؟
پير طريقت گفت: خدايا بنده با حكم ازل چه برآيد!و آنچه نداردچه بايد! كوشش بنده چيست؟كار خواست تو دارد! به جهد خويش نجات خويش كي تواند؟
ثم يميتكم ثم يحييكم … مرگ بر سه قسم است: مرگ لعنت، مرگ حسرت، مرگ كرامت مرگ لعنت كافران راست، مرگ حسرت عاصيان راست، مرگ كرامت متّقيان راست و زندگي هم سه قسم است: زندگي بيم، زندگي اميد، زندگي مهر، زندگي بيم در نيكو كاري پيدا، زندگي اميد در خدمت پيدا، زندگي مهر در ياد پيدا - زنده‌ي بيم را روز
مرگ، او را ايمن كنند! زنده ي اميد را روز واپسين نوازش كنند، زنده‌ي مهر را بر بساط كرم در مجلس انس نشانند!
29-هو الذي خلق لكم ما في الارض جميعاً… : هر چه در زمين است بهر شما آفريدم و مسخر شماكردم طاء ما مختصر نبود، كرامت ما در حق سوختگان ما سرسري نبود و چنان نبود كه بر مملكت زمين اكتفا كنيم، آسمانها را از بهر نظر شما و نزهت بصر شما و خزينه روزي شما راست كردم!
پير طريقت گفت: خدايا نسيمي وزيد از باغ دوستي. دل را فدا كرديم، بوئي يافتيم، از خزينه دوستي بپادشهاي بر سر عالم ندا كرديم، برقي از مشرق حقيقت افت، آب و گل كم انگاشتيم و روگيتي بگذاشتيم، يك نظر كردي،در آن يك نظر بسوختيم و بگداختيم، بيفزاي خدايا نظري، و اين سوخته را مر هم ساز و غرق شده را درياب كه مي زده را به مي
دارو كنند!
30- اذ قال ربك للملائكه…: عالمي بود آرميده در هيچ دل آتش عشقي نه! در هيچ سينه اي تهمت سودائي ه! درياي رحمت بجوش آمده خزائي طاعات پر بر آمده، غبار فرترت بر چهره طاعت مطيعان ننشسته، ولاف دعوي فرشتگاه به عيوق رسيده كه ما تو را تسبيح خوانيم و هر چه در عالم جوهري بود در طمع افتاده و بلطافتي كه داشت
دعوي خليف گري داشت،عرض مجيد به بزرگي خود مي‌نگريست،كرسي در فراخي خود مينگريست هشت بهشت به جمال خود نظر مي‌كرد طمع همگنن از خاك بريده وهر يك در سودائي مانده اند!
زلزله اين هيبت دردل مقربان افتاد و پيش خود گفتند اين آدم خاكي چه نهادي است كه پيش از آفرينش او،قرآن برسده جمال اوكوس خلافت مي كوبد و وي هنوز در بند خلقت نه! وجلال تقدير از مكنونات غيبت خبر مي دهد كه شما فطرت وي نشناسيد! و ديده هيچ بصري هم جمال خورشيد صفوت آدم درنيافت! اين شرف از چه بود؟ اين دولت ازچه
خاست؟ از آن جهت كه آدم صدف اسرار ربوبيّت وخزينه گوهرهاي كشور وجود بود! چه بسادر گران مايه و لؤلؤ شاهوار كه در آن صدف تعبيه بود، و با هر درّي شبهي سياه در رشته كشيد و با گوهر هر يك از پيمبران شبهي در برابر ايشان داشت! درّي چون آدم شبهي چون شيطان لعين، دري چون ابراهيم،شبهي چون نمرود طاغي درّي چون موسي
شبهي چون فرعون بي عون! دري چون عيسي شبهي چون طايفه گمراه يهود! و درّي چون محمد شبهي چون بوجهل پرجهل داشتند!فرشتگان كه اين خطاب را شنيدند قرار و آرام از ايشان برفت زبان به پرسش دراز و جمله آواز سر آوردند كه خدايا، خداوندا،پادشاها، بزرگوارا، كردگارا،اين آدم خاكي تراز، تقرّب را به دست گناهكاري لكه دار كند
و سر از ربقه اطاعت بيرون كشد و مارا كه از قدس آفريده اي اين اسباب مارا آراسته است! گويند آتش از غيب پديد آمد و فرشتگانرا بسوخت و خطاب آمد كه شما نمي‌دانيد آنچه من مي‌دانم! ما در ازل حكم چنان كرديم كه چراغ حقايق معرفت و دانش در سينه‌آدم خاكي روشن گردانيم و منشورولايت خاكي به دست او دهيم و پرچم
كشورهاي زمين را در دل لشكر او برفرازيم و شما مقرّبان درگاهيد پيش تخت آدم چاكر وار صف بر كشيد و او را سجده كنيد وشما كه گردعرش ماطواف مي كنيد ازنسبت جنايت به ذريت آدم كه هنوز درجود نيامده استغفار كنيد و پوزش طلبيد و شما كه معصومان عرش و كرسي هستيد منتظر باشيد تا چون روز رستاخيز رسد وگير و دار كيفر وجزاي سياست
و عمل برخيزد شما مؤمنان آدم خاكي را ايمن نداريد و سلام ما را به او برسانيد اينها همه فرموديم تا شما شرف خاكيان را بدانيد و بر حكم ما اعتراض نكنيد.
34-و اذ قلنا للملائكه…: جليل است و جبار خداي جهان و جهانيان،كردگار نامدار نهان، نه بردانسته خود منكر،نه از بخشيده خود پشيمان،ابليس را از آتش آفريند و در بهشت او را جاي دهد! مقرّبان حضرت را به طالب علمي پيش وي فرستد با اين همه مقام ومرتبت، رقم‌شقاوت بروي كشد و زنّار لعنت بر ميان وي بندد! وآدم را از خاك تيره
بركشد وفرشتگان بالا را جمال پايه تخت او كندو كسوت عزت بر او بپوشاند وتاج كرامت برفرق وي نهد وبه مقربان حضرت‌فرمان دهدكه اوراسجده كنند!
در آثار و كتابها آمده‌كه خداوند جبرئيل و ميكائيل را كه فرشتگان مقربند فرمود تخت آدم را برگيريد و به آسمانها برگردانيد تا همه شرف و منزلت او را بدانند، آنان كه برخلاف او اعتراض كرده بودند تخت آدم را بر عرش مجيد نهادند تا فرمان سجود آمد همه فرشتگان آمدند و در آدم نگريستند، همگي محوجمال او شدند!
جمالي ديدندتاج بر سر، حلّه بر سر،ترا زعنايت بر آستين عصمت، كه اين مزيت تاج،اشارت است به آفرينش آدم بصورت خدايي، و حلّه به آفرينش از روح خدوندي،ومورد عنايت از محبت خداوندي!
گويندوقتي ابليس به آدم رسيد او راگفت: بدانكه تو را روي سپيد دادند وما را روي
سياه، غرّه مشو كه مثال ما همچنان است كه باغباني درخت بادام در باغ نشاند تا آن درخت به برآيد و آنرا بفروشد، يكي را مشتري،خداوند شادي باشد ويكي را،خداوند مصيبت،آن مشتري مصيبت زده بادامها را روي سياه كند و بر تابوت مرده باشد! و خداوند شادي او را باشكر آميزد و هم چنان سپيد روي بر شادي خود نثار كند، اي آدم آن بادام سياه كه
سر تابوت ريزند مائيم و آنچه بر سر شادي نثارند دوست تواست اما دانيكه باغبان هر دو يكي است! و هر دو آب از يك جوي خورده ايم، اگركسي را كار با گُل افتد گُل بويد واگركسي را به خار باغبان افتد خاردرديده زند!
ذوالنون گفت: ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجده بر نداشت گفتم،اين بيچاره بعد از بيزاري از سجده و آن همه لعنت اين چه عبادت است گفت: اگر من از بندگي معزولم او كه از خدائي معزول نيست!
گويند سهل تستري ابليس را بديد وگفت چرا آدم را سجده نكردي؟ گفت: اي سهل مرا از اين سخنان بي هوده بگذار، گر تو را به حضرتش راهي باشد بگوي كه اين بيچاره را نمي خواهي، بهانه بر او چه نهي؟ اي سهل همين دم بر سر خاك آدم بودم و هزار بار آنجا سجود بر دم وخاك آرامگاه او برديده نهادم سرانجام اين ندا شنيدم كه: بخود رنج مده ما
تو را نمي خواهيم!
بويزيد بسطامي گفت: از خدا خواستم كه ابليس را بمن نمايد ويرا در حرم يافتم او را به سخن آوردم سخني زيركانه مي گفت، پرسيدم اي بيچاره با اين زيركي چرا امر حق از دست بداشتي گفت: اي بايزيد آن امر ابتلا بود نه امر ارادت،اگر امر ارادت بود هرگز دست برنداشتمي گفتم اين مخالفت حق است كه تو را باين روز انداخته! گفت:
مخالفت از ضد بر ضد است و خداوند ضد نداردو موافقت از مثل براي مثل است و خداوند مثل ندارد؟ اين را بگفت و پنهان شد!
36- فازلهما الشيطان عنها…: اين عجب نگر كه از ‎آغاز، بنده را بنوازد! به آخر غوغا فرستد و ساخته براندازدو در خم چوگان عتاب آرد!
پير طريقت گفت: خدايا تودوستان را به دشمنان مي نمائي، درويشان را غم و اندوه دهي، بيمار كني و خود بيمارستان كني! درمانده كني و خوددرمان كني! از خاك آدم كني و با اوچندان احسان كني! سعادتش بر سر ديوان كني و به فردوس او را مهمان كني! مجلسش روضه رضوان كني تا خوردن گندم به وي پيمان كني!
وخوردن آن درعلم غيب پنهان كني! آنگه او را به زندان افكني! و سالها گريان كني! جباري تو كار جباران كني! خداوندي كار خداوندان كني! تو عقاب و جنگ همه بادوستان كني! از پير طريقت پرسيدند: آدم دردنيا تمام تر بود يا در بهشت؟ گفت در دنيا، چون در بهشت در تهمت خود بود و دردنيا در تهمت عشق، پس گمان مبر كه
اين خار خواري آدم بود كه او را از بهشت بيرون راندند،آن از علو همت آدم بود كه متقاضي عشق به درسينه آدم آمد وجمال معني بر او كشف كرد آدم جمالي ديد بي نهايت زيبا، كه جمال هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود،همت بزرگ وي
دامن او را بگرفت كه اگر هرگز عشق خواهي باخت بر اين درگه بايد باخت!
فرمان آمد اي آدم حالا كه قدم دركوي عشق نهادي از بهشت بيرون شو كه اين سراي راحت است و عاشقان را با سلامت چه كار؟ كه همواره عاشقان درحلقه دام بلايند!
لطيفه: آدم نه خودش، كه او را بردند، آدم نه خود خواست كه او راخواستند، چون جمال معرفت را به كروبيان نمودند همه درجمع افتادند و هيچ بمقصود نرسيدند ندا آمد كه چون براي جمال معرفت كفوي پديد نيامد، ما به فضل خود آدم خاك افكنده را بر داريم ونامزد وي كنيم؟
مثال اين پادشاهي كه دختري دارد و هم كفوي او را نيابد پادشاه غلامي از آن خويش بر كشد واو را در كشور جاه وعزت دهدو بر لشكر سالاري دهد،آنگاه دختر خويش به وي دهد تا هم كرم وي در آن پيدا شود وهم شايسته وصلت گردد، مثال آدم خاكي هم اين بود كه خداوند از اول او را نشانه تير خود ساخت، آن تير شرف بود كه سوي اوانداخت و نهاد
آدم هدف آن واقع شد! و آدم را به صورت خويش با مشتي خاك ساخت و او را روانه زمين كرد و زاد او هم چند كلمه بود كه به او آموخت!
اهل اشارت گفته اند كه هر چند زبان تفسير به اين امر ناطق نيست اما احتمال دارد كه دوستان به وقت وداع گويند عهد ما را فراموش نكني و ديگري بر ما نگزيني.

40- يا بني اسرائيل….: اشارت است به لطف و كرم حق با بندگان ومهرباني بر ايشان، منت مي نهد بر ايشان كه منم خداوند كريم وسپاس دارنده و بنده بخشاينده، و به هر جفائي به نيكي پيش آينده، و بنده را به همه گناه با مدح خود خواننده و شكر نعمت خود از وي خواهنده، كه فرمود: اذكروا نعمتي – اي فرزندان اسرائيل شكر نعمت من بگذاريد و حق نعمت من برخود بشناسيد، تا مستحق زيادت گرديدو نيك نام و بهروز شويد. فرق ميان بني اسرائيل با امت محمـد آنــكه به آنهــا گفت:

نعمت مرا ياد داريد به اينان فرمود: مرا ياد داريد! آنان را نعمت داد و اينان را محبت! آنانرا به شهودنعمت از خود باز داشت و اينانرا بشرط محبت با خود بداشت!

پير طريقت گفت: خدايا، كار آن دارد كه باتو كاري دارد، يار آن دارد كه چون تو ياري دارد! او كه در جهان تو را دارد، هرگز تو را نگذارد.

اوف بعهدي …: مانند اين آيت در قرآن بسيار است از جمله: در توبه وانابت بگشاي تادر بشارت‌و اجابت بگشايم،در مجاهدت بگشاي تادر هدايت برگشايم،در استغفار بگشاي تا درمغفرت برگشايم، در شكر بگشاي تا در زيادت نعمت برگشايم!

گفته اند خداي را با بندگان عهدهاي فراوان است و درعهدي كه بنده را در آن وفا است از سوي خداوند نيز در آن وفا است و آخرآن است كه بنده نظر خويش را پاك دارد و خاطر خويش را پاس دارد كه در مقابل آن از طرف خداوند كرامت است و آن همه عهدها كه خدا را با بندگان است از بنده كردار و گفتار و از خداوند ثواب بيشمار!

و اياي فارهبون ….:همان است كه فرمود و اياي فاتقون،رهبت و تقوي دو مقام از مقامات ترسندگان است و ترسندگان را راه دين شش گروهند: تائبان، عابدان، زاهدان، عالمان، عارفان و صديقان، تائبان را خوف است، عابدان راوَجَل، زاهدان را رهبت، عالمان را خشيت، عارفان را اشفاق و صديقان را هيبت! پس خوف، ترس توبه‌كاران است و مبتديان و حصار ايمان و سلاح مؤمن هر كرا اين‌ترس نيست‌ايمان نيست، وَجَل، ترس زنده دلان است كه ايشانرا از غفلت رهائي دهد، رهبت ترس زاهدان استكه عيش را از ميان بِبَرَد و او خود از خلق بِبُرَد و درجهان از جهان جـدا شود، همه وجود خويش را غرامت بيند وهمه سخن خود را شكايت نگرد و همه كردار خود را جنايت شمرد،گهي چون غرق شدگان فريادرس خواهد، گهي چون نوحه گرن دست بر سر زند، گهي چون بيماران آه كشد، و از اين ترس اشفاق پديد آمد كه ترس عابدان است، ترسي كهنه پيش دعا حجاب‌گذارد ونه پيش فراست بند، نه پيش اميد ديوار، ترس گذارنده و كشنده كه تانداء لا تخافوا و لا تحزنوا نشنود نيارمد،اين ترسنده را گهي سوزند و گاه نوازند، گاه خوانند و گاه كشند، ولي نه از سوختن آه كشد و نه از كشتن بنالد!

از پس اشفاق هيبت است كه آن بيم صديقان است، بيمي كه از عيان خيزد و ديگر بيم ها از بيان، چيزي در دل تابد چون برق، نه كالبد آنراتا بدنده جان آنرا طاقت آورد كه با وي بماند و بيشتر اين حالت هنگام وجد و سماع افتد چنانكه كليم را در كوه طور افتاد كه بي هوش شد.

تفسير قرآن خواجه عبدالله انصاري

تاريخ نگارش :3 / 03 / 1385     زمان نگارش : 7:35:39 P.M.



Home Page   |   The Truth of Inspiration